

مهرالدین مشید
نسل فراسو
گاهی تاریخ، تنها در کتاب ها نوشته نمی شود؛ بلکه در خاطرههای مردم نیز نفس میکشد. در لبخندهای فراموششده، در کوچههایی که کودکان بیآنکه از قوم و زبان یکدیگر بپرسند، بازی میکردند؛ در مکتبهایی که همصنفی بودن از هر هویت دیگری ارزشمندتر بود؛ و در همسایگیهایی که دیوار خانهها، دلها را از هم جدا نمیکرد. آن نسل را میتوان «نسل فراسو» نامید؛ نسلی که از مرزهای تنگ هویتی عبور کرده و به بزرگ ترین سرمایه اجتماعی تبدیل شده بود. نسل فراسو؛ یعنی نسل خاطرههای پاک، نسلی که ثابت کرد دوستی میتواند از مرزهای قوم و زبان عبور کند و انسانیت، به زیباترین زبان مشترک آدمها بدل شود.
افغانستان نیز چنین روزگاری را به یاد دارد؛ روزگاری که هنوز سیاست، هویتهای قومی و زبانی را به سنگرهای رویارویی تبدیل نکرده بود. در آن سالها، مردم بیش از آنکه خود را با قوم، زبان یا مذهب معرفی کنند، با نام، منش، صداقت و انسانیت شناخته میشدند. دوستیها از دل اعتماد میرویید، نه از اشتراک قومی؛ و احترام، بر پایه شخصیت انسان بود و نه وابستگی او به یک گروه سیاسی و قومی.
درست روزگاری که در آن، همسایگی بر همتباری، دوستی بر قومیت و انسانیت بر مرزبندیهای هویتی تقدم داشت. در کوچهها، مکتبها، دانشگاهها، بازارها و ادارهها، مردم بیش از آنکه یکدیگر را با قوم، زبان یا مذهب بشناسند، با اخلاق، صداقت و رفاقت میشناختند. آن نسل را میتوان «نسل فراسو» نامید؛ نسلی که از مرزهای تنگ هویتهای قومی و زبانی عبور کرده بود. آنان در عین حفظ فرهنگ، زبان و سنتهای خویش، دیگری را نیز بخشی از جامعه مشترک میدانستند. تنوع را تهدید نمیدیدند، بلکه آن را بخشی از زیبایی سرزمین خود میشمردند. سفرههایشان برای همسایه باز بود، دلهایشان برای دوست گشوده، و خانههایشان مأمن مهر و همدلی ها بود.
از نگاه جامعهشناسی، آنچه چنین فضایی را ممکن میساخت، وجود «سرمایه اجتماعی» بود؛ سرمایهای که از اعتماد، احترام متقابل و احساس تعلق به یک سرنوشت مشترک شکل میگرفت. این سرمایه، مردم را به هم پیوند میداد و اختلافهای طبیعی قومی، زبانی و مذهبی را به جای آنکه به دشمنی تبدیل کند، در چارچوب همزیستی مدیریت میکرد.
از همین رو جامعهشناسان از «سرمایه اجتماعی» بهعنوان مهمترین عامل انسجام یک جامعه یاد میکنند. سرمایه اجتماعی همان شبکه اعتماد، همکاری و احساس تعلق متقابل میان انسانها است. افغانستان نیز تا سالهایی از تاریخ معاصر، از چنین سرمایهای بیبهره نبود. روابط میان اقوام و زبانهای گوناگون، هرچند خالی از تفاوت و دشواری ها نبود؛ اما تفاوتها کمتر به خصومت تبدیل میشد. در بسیاری از شهرها و روستاها، خانوادهها با پیشینههای قومی متفاوت در کنار هم زندگی میکردند، در شادی و اندوه شریک بودند و پیوندهای خویشاوندی، دوستی و همسایگی، مرزهای هویتی را کمرنگ میساخت.
در آن روزگار، دانشآموزان و دانشجویان کمتر یکدیگر را با برچسبهای قومی صدا میزدند. هم صنفی ها، هماتاقی و همکار بودن، مهمتر از وابستگی قومی بود. بسیاری از دوستیهای عمیق، ازدواجها، همکاریهای فرهنگی و فعالیتهای اجتماعی، بدون آنکه قومیت معیار باشد، شکل میگرفت. این وضعیت نه به معنای نبود تفاوتهای فرهنگی؛ بلکه نشانه توانایی جامعه در مدیریت تفاوتها بود. ما هیچگاه آن دوستیهای بیآلایش میان همصنفان را فراموش نمیکنیم؛ دوستیهایی که نه از قوم میپرسید، نه از زبان، نه از تعلقات گروهی. آن روزها، همصنفی بودن خود یک پیمان ناگفته بود؛ پیمانی از جنس اعتماد، احترام و صمیمیت. در کنار یکدیگر مینشستیم، با هم میآموختیم، با هم میخندیدیم و اندوههای کوچک و بزرگ زندگی را با هم تقسیم میکردیم. امروز نیز در پای آن دوستهای صمیمی و خاطرههای آن روزگاران، دستهدسته گلهای سرخ میافشانیم؛ نه تنها برای یاد گذشته؛ بلکه برای پاسداشت ارزشهایی که در هیاهوی زمان گم شدهاند. ما حیرت و اندوه امروز خویش را در آن خاطرات پاک پالایش میکنیم؛ در آن روزهایی که انسان بودن، پیش از هر عنوان دیگری معنا داشت.
چه شگفت انگیز است که گاهی یک دراز چوکی ساده مکتب، یک کتاب مشترک، یک بازی کودکانه یا یک گفتوگوی کوتاه در حویلی مکتب، میتواند به گنجینهای از خاطرات یک عمر تبدیل شود. آن نسل، شاید امکانات امروز را نداشت، اما چیزی داشت که امروز بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز داریم، یعنی اعتماد. دوستیهای آن روزگار، آیینهای بود که در آن چهره واقعی جامعه دیده میشد؛ جامعهای که تفاوتها را میشناخت، اما اجازه نمیداد تفاوتها میان دلها دیوار بسازند. ما در کنار هم بزرگ شدیم، با هم رؤیا ساختیم و باور داشتیم که آینده، خانه مشترک همه ماست.
اکنون که فاصلهها بیشتر شده و برخی زخمهای اجتماعی، دلها را از هم دور ساخته است، بازگشت به آن خاطرات تنها حسرت گذشته نیست؛ بلکه یادآوری یک حقیقت بزرگ است: ما زمانی توانسته بودیم کنار هم زندگی کنیم، پس دوباره نیز میتوانیم راههای همدلی و همزیستی را پیدا کنیم. نسل فراسو نماد جاودانه همدلی ها و همیاری ها است که با احیای آن می توان کشتی شکسته افغانستان را از توفان حوادث رهایی بخشید و به ساحل نجات کشاند. نسل فراسو، نسل خاطرههای پاک است؛ نسلی که ثابت کرد دوستی میتواند از مرزهای قوم و زبان عبور کند و انسانیت، به زیباترین زبان مشترک آدمها بدل شود.
نسل فراسو حکایت از آن جمعوجوشهای باصفا و شبنشستیهای صمیمانه دوستان و همصنفانی دارد که با وجود تفاوتهای قومی، زبانی و گروهی، دلهایشان در تپش یک آرمان میتپید. همان همدلیهای پاک، امروز نیز چون مشعلی فروزان در حافظه تاریخ میدرخشد و پیام میدهد که هرگاه وحدت فراتر از روابط قومی و گروهی، جایگزین تفرقه شود، ملتها حماسه میآفرینند و سرنوشت خویش را با دستان خود رقم میزنند. آن روزها و آن خاطرهها چنان شیرین، زلال و روحانگیز بود که هنوز نیز عطر طراوتشان در مشام جان میپیچد؛ گویی نسیم زمان، هر از گاهی پردههای خاطره را کنار میزند و ما را دوباره به آن شبنشینیهای صمیمانه، لبخندهای بیریا و همدلیهای بیمرز میبرد. هنوز هم به هوای همان عطرهای پرحلاوت، چرخ زندگی را با امید و استواری به پیش میرانیم؛ با این آرزو که آن روزهای زرین، بار دیگر چون برف سپید بر دامنههای خاطره بدرخشند و در آیینه جانمان تجسم یابند؛ زیرا نسل ما تنها وارث چند خاطره نیست؛ وارث مکتبی از وفاداری، برادری، ایثار و عزت است. مکتبی که در آن تفاوتهای قومی، زبانی و سلیقهای رنگ میباخت و پرچم دوستی بر فراز همه دلها به اهتزاز درمیآمد. اگر امروز گرد فراموشی بر چهره آن روزگار نشسته است، شعله آن محبتها هنوز در سینههای ما زنده است و همچون آتشی مقدس، راه آینده را روشن میسازد. ما با همان خاطرهها زندهایم، با همان پیمانها استوار ماندهایم و باور داریم که روزی دوباره شکوه آن همدلی، چون خورشیدی از افق تاریخ برخواهد خاست و نسل فراسو را بار دیگر به نماد وحدت، سربلندی و حماسه بدل خواهد کرد
نسل فراسو یک خاطره و یک حادثه و یک تاریخ نیست؛ بلکه بار معنایی فراتر از آنها را حمل میکند؛ نسلی است که در گذرگاه زمان، گنجینهای از صفا، صمیمیتهای بیکران و دوستیهای بیآلایش را با خود به همراه دارد. این نسل با زبان خاموش خویش، هزاران گفتنی ناگفته را روایت میکند؛ روایت روزگاران دوری که انسانها پیش از آنکه گرفتار دیوارهای فاصله و بیاعتمادی شوند، با دلهای ساده و پاک در کنار هم میزیستند. نسل فراسو تنها یادآور گذشته نیست؛ بلکه پلی است میان دیروز، امروز و فردا؛ لوکوموتیوی است که قطار تاریخ را از میان تاریکیها و گردنههای دشوار عبور میدهد و میتواند روح امید، همبستگی و آگاهی را در کالبد جامعه دوباره زنده کند. این نسل حامل پیام انسانیت است؛ پیامی که در آن مرزهای کوچک رنگ میبازند و ارزشهای بزرگ چون دوستی، وفاداری، فداکاری و همدلی به جایگاه شایسته خویش بازمیگردند.
اگر تاریخ را میدان نبرد ارادهها بدانیم، نسل فراسو همان نسلی است که میتواند با حافظه زنده خویش، چراغ راه آینده شود؛ نسلی که از میان رنجها، شکستها و فراز و فرودها، نه برای حسرت خوردن بر گذشته؛ بلکه برای ساختن فردایی بهتر برمیخیزد. این نسل میتواند روایتگر حماسهای باشد که نه با شمشیر و قدرت؛ بلکه با خرد، عشق و باور به انسان آغاز میشود؛ حماسهای که سرنوشت یک ملت را از پراکندگی به همبستگی و از فراموشی به جاودانگی پیوند میدهد. نسل فراسو، صدای آرام تاریخ است؛ اما صدایی که اگر شنیده شود، میتواند مسیر آینده را تغییر دهد؛ اما دریغ و درد که جنگهای طولانی، رقابتهای قدرت، مداخله های خارجی و بهرهبرداری سیاسی از هویتها، آرامآرام این سرمایه گرانبها را فرسود. سیاست به جای آنکه پل بسازد، دیوار کشید؛ واژههایی که روزگاری نشانه تنوع فرهنگی بودند، گاه به ابزار جدایی و سوءظن بدل شدند. نسلهای تازه، بیش از آنکه فرصت شناخت یکدیگر را بیابند، با روایتهای تفرقهآمیز روبهرو شدند و شکافهایی پدید آمد که پیشتر چنین عمقی نداشت.
با این همه، یادآوری «نسل فراسو» تنها حسرت گذشته نیست؛ بلکه یادآوری یک امکان تاریخی است. این خاطره نشان میدهد که جامعه افغانستان، دستکم در بخشی از تاریخ خود، تجربه همزیستی، مدارا و اعتماد متقابل را تجربه کرده است. بنابراین، بازسازی همبستگی ملی نیز ناممکن نیست، اگر انسانیت، شهروندی و منافع مشترک بار دیگر بر مرزبندیهای تنگ قومی، زبانی و گروهی برتری یابند. شگفت آور این است که با وجود عبور سیلی از حوادث ناگوار خاطره «نسل فراسو» هنوز در حافظه جمعی این سرزمین زنده است. هنوز پیرمردانی هستند که از همسایههای تاجیک، پشتون، هزاره، ازبک، ترکمن، نورستانی، بلوچ و دیگر اقوام با احترام و محبت یاد میکنند؛ هنوز کسانی هستند که بهترین دوست دوران کودکیشان را نه با قومیت، بلکه با وفاداری و رفاقتش به خاطر میآورند.
به امید آنکه بار دیگر آفتاب نسل فراسو از افق خاطرهها و آرمانها سر برآورد و چنان گرم و فروزان بتابد که یخهای بیتفاوتی، پراکندگی و فراموشی را آب کند؛ تا نسل سرگشته، حیرتزده و چشمانتظار امروز، بار دیگر رسالت خویش را به یاد آورد و مسئولیت تاریخی خود را با عزمی استوار بر دوش کشد تا باشد که این نسل، نه اسیر حسرت دیروز؛ بلکه معمار فردای روشن گردد؛ فردایی که در آن همدلی جای تفرقه، دانایی جای تعصب، و ایثار جای خودخواهی را بگیرد. آنگاه نسل فراسو بار دیگر نه تنها خاطرهای شیرین، بلکه پرچمی برافراشته از وحدت، آزادگی و سربلندی خواهد بود؛ پرچمی که از فراز قلههای امید به اهتزاز درمیآید و راه را برای نسلهای آینده روشن میسازد و آن روز، تاریخ گواهی خواهد داد که نسل فراسو هرگز خاموش وخاطره های آن هرگز فراموش نشد؛ تنها چون خورشیدی پشت ابرها پنهان ماند، تا در هنگامهای دیگر با فروغی باشکوهتر طلوع کند و ندای همبستگی، عزت و مسئولیت را در سراسر سرزمین طنینانداز سازد. این خاطرهها گواه آن است که همزیستی، تجربهای واقعی در تاریخ این سرزمین بوده است، نه افسانهای دستنیافتنی.
چرا نسل فراسو