

بصیرهمت
جان میر شایمر دانشمند برجسته علوم سیاسی و
پژوهشگر روابط بینالمللی و استاد داشگاه
شیکاگو،تحلیل تاریخی از حضور دو دهه
واشنگتن در افغانستان دارد که در دو بخش
ارایه میگردد
حضور گسترده واشنگتن در دودهه اخیر در افغانستان
بخش دوم :
حمله اتحاد شوروی به افغانستان ونیازمندی ایالات متحده به پاکستان
هنگامیکه شوروی در ۱۹۷۹ به افغانستان حمله نمود ،پاکستان به خط مقدم استراتژیک امریکا تبدیل شد ،واشنگتن به مسیر انتقالاتی سلاح و منطقه ای برای آموزش و کمک
مالی به مجاهدین افغان نیاز مند بود .سازمان اطلاعات پاکستان ، ای اس ای به کانال انتقال ملیارد ها دالر به این کشور تحت دکتورین ریگن تبدیل شده بود .ای اس ای بدون محاسبه دقیق نیازمندی های گروپ های مجاهدین ،بطور گزینشی کمک های بیدریغ امریکا را بیشتر بدا مان گروپ های میریخت که در اولویت ستراتژیک پاکستان و پیوند نزدیک با دستگاه امنیتی پاکستان داشتند.
یک افغانستان بی ثبات، تحت سلطه اسلامگرایان ،میتوانست کمتر با هند همسویی داشته باشد و با پاکستان بیشتر نزدیک گردد .پس از خروج شوروی ،برای واشنگتن شکست مسکو در اولویت بود و برای اسلام آباد شکل دهی توازن قدرت پس از جنگ . زمانیکه ،شوروی ها از افغانستان خارج شدند، امریکا دیگر توجهی به افغانستان نداشت و باصطلاح فصل افغانستان را بست.پاکستان با داشتن سلاح ،شبکه های شبه نظامی ، سیلی از پناهندگان ،در واقع کارگزار قدرت بالفعل در خلای سیاسی افغانستان بود .هرج و مرج و بی ثباتی در افغانستان قابل پیشبینی بود ،جنگ سالاران رقیب،کشور را بی ثبات ساخته کشتار و بی ثباتی ، بی اعتمادی میان نیروهای مسلح جای امنیت و ثبات راگرفت. و
طالبان از دل این هرج و مرج ظهور نمود،گروهی که وعده نظم را میداد و با جهان بینی مذهبی و اهداف ستراتژیک پاکستان همسو بود .ای اس ای از ظهور آنها حمایت نمود و بزودی طالبان کنترول ساحه وسیع کشور را در دست گرفتند و به گروه های جهادی دیگر نیز ،ازجمله القاعده پناه دادند.
هنگامیکه بعد از یازدهم سپتامبر امریکا به افغانستان حمله نمود ،دوباره به پاکستان روی آورد ،و جنرال مشرف را همکار کلیدی امریکا قلمداد نمود .خواسته های امریکا از پاکستان واضح بود.
قطع روابط با طالبان، همکاری به عملیات ضد ترور ،ارایه اطلاعات و همکاری در عرصه لوژیستیکی ، مگر پاکستان در عمل سیاست دوجانبه را دنبال نمود.در ظاهر به جنگ تحت رهبری امریکا پیوست و در خفا پیوندش را با طالبان و سایر گروپ های شبه نظام نیزحفظ نمود،این دوگانگی جوهر دکتورین ستراتژیک پاکستان را تشکیل می داد.
پاکستان که در شرق با هند محاط است و هند را هنوز هم تهدید وجودی برای خودش می داند ،در غرب با بی ثباتی روبرو است ، برای تامین امنیت خود مدتها است بدنبال کنترول مناطق پیرامونش از طریق حمایت نیروهای نیابتی ،شورشی و تروریستی است.
حمایت ای اس ای از طالبان ، شبکه حقانی و سایر گروه های شبه نظامی بخشی از این منطق گسترده جنگ نا متقارن است، زیرا جنگ رویاروی با هند برای پاکستان دشوار است ،در مقابل پاکستان به جنگ نامنظم گروه های نیابتی و شورشی در هرد طرف سرحدات خود، با هند و افغانستان ، روی آورده است ،زیرا:
جنگ نامنظم ابزار ارزانتر برای اعمال قدرت است .این سیاست پاکستان ،برای واشنگتن غیر قابل قبول و برای پاکستان مایه حیات و بقا بود .و این دوستراتژی هرگز نمیتوانست سازش نمایند ،و این رابطه، گاهی دوست و متحد و گاهی هم دشمن ، اساس بیش از دودهه روابط امریکا و پاکستان را تشکیل میدهد.
در طول جنگ ، پاکستان مسیر ترانسپورتی و لوژستیکی را برای امریکا فراهم نمود ، عملیات های هواپیماهای بدون سرنشین امریکا را در حریم هوایی خود اجازه داد،تعدادی از چهره های کلیدی القاعده را دستگیر نمود ، مگر در عین زمان ،شورای رهبری طالبان بطور آشکار در شهر های عمده پشاور و کویته فعالیت داشتند.
مقامات امریکایی بطور خصوصی از عملکرد دوگانه پاکستان ،شکایت داشتند ،مگر آشکارا نمیخواستند در برابر پاکستان بایستند ، زیرا امریکا بدون پاکستان نمیتوانست به اکمالات لوژیستیکی خویش از راه های دیگر ادامه دهد ،هر زمانی که مقامات واشنگتن ، قصر سفید، میخواست پاکستان را حامی تروریزم اعلام نماید ،و کمک هایش رابرای پاکستان قطع نماید ،پنتاگون مداخله مینمود و ادامه همکاری با اسلام آباد را ضروری میدانست.
در واقع، هردوجانب ، پاکستان و امریکا به یکدیگر ضرورت داشتند ،،پاکستان به کمک های نظامی و مالی امریکا نیاز داشت واشنگتن به جغرافیای پاکستان.
از بین بردن بن لادن ،تحت تعقیب ترین مرد جهان ،در سال ۲۰۱۱،در فاصله کمی از آکادمی نظامی پاکستان توسط نیروهای ویژه امریکا بدون اطلاع اسلام ایاد ،بی اعتمادی آشکار میان واشنگتن و اسلام آباد را نشان میداد ،پاکستان تحقیر شد و اسلام آباد خشمگین. مگر این گسست اعتماد، نیز نتوانست به قطع روابط میان این دوکشور منجر گردد .کمک های امریکا به پاکستان ادامه داشت ،حملات پهپادی شدت گرفت و پاکستان همکاری اش را ادامه داد.این عملکرد دوگانه پاکستان ،پناهگاه دایمی برای طالبان در مسیر مرز را تضمین نمود ، و ثابت نمود که طالبان هرگز ریشه کن نشود .از همین لحاظ بود که:
با هر حمله ،و با هر بار افزایش نیرو و با هر عملیات جدید ضد شورش ، طالبان برعکس نیرومند تر شدند ،نه اینکه تضعیف یا نابود گردند .در حالیکه در جانب افغانستان کوبیده می شدند و عقب نشینی مینمودند ،مگر در انطرف مرز دوباره تجهیز و آماده نبر د بر ضد نیرو های مسلح افغانستان میگردیدند.
در همین حال،سیاست پرورش شبه نظامیان نیابتی پاکستان،نتیجه معکوس برای پاکستان داد،این گروپهاکه زمانی ثروت ستراتژیک پاکستان بحساب می آمدند ، حملات شان را در داخل پاکستان آغاز نمودند ،و دولتی را که قرار بود این شبه نظامیان از آن دفاع نمایند ، برعکس آغاز به بی ثباتی آن نمودند.طالبان پاکستان که یکجا با طالبان افغانستان رشد نمود ،کارزار وحشیانه ای را علیه پاکستان آغاز نمودندکه جان صد ها تن را گرفت.از لحاظ اقاتصادی هزینه جنگی پاکستان افزایش یافت.
رشد شاخص های اقتصادی پاکستان، که با فساد گسترده ،سو ظن بینالمللی همراه بود ، باوجود دریافت بیش از سی ملیارد دالر از جانب امریکا، بین سالهای ، ۲۰۰۱ و ، ۲۰۲۱ ، متوقف گردید.زیرا با دورویی و تامین مالی تروریزم همراه بود .هر چرخه بحران مالی، وابستگی پاکستان به حمایت خارجی را افزایش می داد .ابتدا واشنگتن و اکنون پکن . کریدور اقتصادی و تجارتی پاکستان - چین ، وابستگی پاکستان به چین را بیشتر ساخت.پاکستان ،در تلاش برای ایجاد تعادل میان قدرت های بزرگ به جای تبدیل شدن به یک بازیگر ، به یک گروگان تبدیل گردید . واشنگتن به این باور بود که میتواندبا پول و حمایت نظامی وفاداری پاکستان را بسوی خود جلب نماید ،مگر محاسبه امنیتی پاکستان را به اشتباه گرفت ،زیرا امریکا در حال یک بازی کوتاه مدت با پاکستان بود ،شکست ترورزیم و کسب پیروزی در این نبرد.در حالیکه پاکستان در حال یک بازی طویل المدت بود ، حفظ نفوذ در افغانستان و مقابله با تسلط هند.این تفاوت و دوگانگی میان واشنگتن و اسلا م آباد، منجر به این شد که سرخوردگی و شکست ستراتژیک را به بار آورد ،با طولانی شدن جنگ در افغانستان ، روشن گردید که نفوذ پاکستان بر طالبان بیشتر میگردد.
زمانیکه توجه امریکا بیشتر متوجه چینو اقیانوس هند گردید ،پاکستان بار دیگر تلاش نمود یا قراردادن خود چون پلی میان دولت جدید طالبان و غرب اهمیت خود را دوباره تثبیت نماید ،و نزدیکی هرچه بیشتر پاکستان با چین ، حفظ تعادل با امریکا را دشوار تر ساخت ،همان گروپ های نظامی نیابتی که زمانی سرمایه ستراتژیک پاکستان بود، اکنون همین گروپ ها امنیت پاکستان را تهدید می نمایند.
با پیروزی طالبان ، گروپ های شبه نظامی طالبان پاکستانی جسور تر گردید ه و خط مرزی دیورند به مرز خشونت و نقطه اشتغال و درگیری های دوامدار میان ارتش پاکستان و شبه نظامیان مخالف پاکستان تبدیل گردیده و بطور غیر فزاینده ای غیر قابل کنترول میگردد.
امریکا ،گرچه نفوذش در منطقه ضعیف گردیده است ،اما شکست خود در افغانستان را فراموش ننموده است ،آنچه از تاریخ چند دهه سیاست پاکستان بر می اید ، تصویری از دولتی است که در دام منطق ستراتژیک خود گرفتار شده است .واقعیت اینست که ،استفاده پاکستان از نیروهای نیابتی در کوتاه مدت به نفع پاکستان بود ،مگر در دراز مدت ثبات این کشور را تضعیف نمود.پایان
++++
بخش اول
بیش از دو دهه واشنگتن معتقد بود که میتواند منطقه ای را که با تاریخ ،جغرافیا و وفاداری قبیله ی خاصی تعریف میگردد، تغیر شکل دهد ،اما در اخر به این نتیجه رسید که واقعیت های محلی را نمیتوان با پول ،فناوری و ایدیولوژی نوشت .اتحاد ها معامله گرانه از اب درامدند ،نیروهای سیاسی بدنبال منفعت خود بودند و تلاش برای تحمیل نظم و امنیت به هرج و مرج تبدیل گردید . واشنگتن با جاه طلبی و غرور ناشی از قدرت با این اعتقاد که قدرت نظامی و ارمان های لیبرال میتوانند منطقه ای را متحول نمایند ، به افغانستان کشوری که مدت ها با وفادری قبیله ای ، دشوارترین مرز ها و رقابت های قدرت های بزرگ تعریف میشد ،لشکر کشی نمود .مگر با این لشکر کشی در سایه هندوکش ، واقعیت متفاوتی شکل گرفت.
واقعیتی که نه توسط امریکایی ها بلکه توسط منطق بی رحم ژیوپولیتیک هدایت میشد .
حماسه پاکستان و افغانستان نه تنها فصل جدیدی در سیاست خارجی امریکا باز نمود بلکه یک هشدار جدی در مورد محدودیت های قدرت و خطرات زیاده روی ستراتژیک محسوب میگردد .خطوط که در ان ستراتژی با هرج و مرج برخورد میکرد ، جایی که اتحاد ها معامله ای ثابت شدند .
بازگشت طالبان ،بی ثباتی فزاینده پاکستان و گسترش نفوذ چین، همه و همه هزینه های ناخواسته ی زیاده روی امریکا را اشکار میسازد .
برای درک چگونگی تزلزل قدرت امریکا باید سرنوشت درهم تنیده پاکستان و افغانستان را در مرز خاموشی که اشتباه محاسبه امریکا را اشکار می نماید ، موشگافی عمیق نمود .
از همان ابتدا ایالات متحده با درک سطحی از جغرافیای سیاسی افغانستان وارد این کشور شد .واشنگتن منطقه را از دریچه تنگ مبارزه با تروریزم و ارمان گرایی می دید . با این فرض که قدرت نظامی همراه با ملت سازی میتواند ثبات ایجاد نماید .و این یک توهم ستراتژیک بود .ناتوانی امریکا همراه با عدم درک درست از تاب اوری تاریخی ساختار های قدرت محلی ،وفاداری قبیلوی و منطق تغیر ناپذیر جغرافیا که امپراطوری های خارجی را برای قرن ها به شکست رو برو نموده است ، همراه بود.
زمانیکه امریکا در ۲۰۰۱ به افغانستان حمله نمود ،به دنبال انتقام یازدهم سپتامبر بود و تصور می نمود که برچیدن طالبان در را بر روی یک دولت غرب گرا باز می نماید. در ذهن واشنگتن این یک ماموریت اخلاقی و ستراتژیک محسوب میگردید .اما امریکا یی ها درس های از چشم انداز تاریخی را در این کشور نادیده گرفتند .امپراطوری بریتانیا در قرن نزدهم سعی نمود افغانستان را ارام نماید مگر نتواست و شکست خورد . اتحاد شوروی نیز در دهه ۱۹۸۰ این تجربه را نمود و در لابلای همین مداخله بود که از درون فروریخت .هر قدرت بزرگ به این باور بود که میتواند نظمی را در این کشور تحمیل نماید ، مگر ویژگی های قبیلوی و سنتی و فرهنگی جامعه افغانستان و حیله گری سیاسی بازیگران که میدانستند چگونه از حضور خارجی ها به نفع خود استفاده نمایند ، باعث گردید تا انچه را که امریکا جنگ بر علیه تروریزم در افغانستان میدانست به سرعت به یک اشغال بی پایان تبدیل گردد .
واشنگتن یک سیستم حکومتی مبتنی بر فساد را ایجاد نمود .دولت افغانستان که با ملیارد ها دالر ساخته شد ه بود ،وجودش و دوامش بر حمایت کامل ایالات متحده استوار بود .با وجود ایجاد تاسیسات اموزشی و صحی جدید، انتخابات و نیرو های رزمی با اموزش بالا ،دولت روی یک هسته میان خالی استوار بود .و در عمق سیستم ،وفاداری های قومی و قبیله ای همچنان دست ناخورده باقی ماند و طالبان با اتکا به این وفاداری سنتی و قبیله ی با حمایت پاکستان در انسوی مرز که بی سروصد اطالبان را تمویل وتجهیز و بازسازی نمود،دوباره به یک نیرومبدل گردید . پاکستان میخواست تا مطمین شود که افغانستان باردیگر به دوست هند تبدیل نگردد. ایالات متحده با پاکستان و افغانستان بطورجداگانه برخورد نمود و انها را بعنوان یک ارگانیزم جیوپولیتیک واحد در نظر نگرفت .
سیاستمداران امریکایی به این نظر بودند که پاکستان بعنوان یک متحد وفادار عمل خواهد نمود .پاکستان تحت فشار امریکا در حالیکه مرز های خود را بروی شورشیان بست و همکاری اطلاعاتی نمود مگر در عمل اسلام اباد یک ستراتژی دوگانه را دنبال نمود.از تلاش های جنگی امریکا حمایت نمود و در عین زمان به عناصر طالبان پناه داد .
این خیانت پاکستان خود بخودی نبود ، این منطقی بود که یک قدرت منطقه ای بدنبال حفظ نفوذ در یک کشور همسایه بی ثبات خود دنبال میکرد .برای ارتش پاکستان نگه داشتن افغانستا ن چون منطقه حایل بر علیه هند عمق ستراتژیک و حوزه کنترول بالقوه محسوب میگردید.
مگر،برای واشنگتن قرار بود این میدان مداخله برای ازمایش ایدیاهای لیبرال باشد .این دو دیدگاه از اول سازگار نبودند ، کنترول ادامه یافت زیرا امریکا موفقیت تاکتیکی را با استراتژیک به اشتباه گرفت .حملات پهپادی و عملیات ویژه میتوانست شورشیان را از بین برد ،اما نمی توانست ایدیا و منطق ادامه جنگ را از میان بردارد .هربار که امریکایی ها به روستایی یورش میبردند خشم مردم عمیقتر میگردید و جذب نیروی طالبان افزایش می یافت .و در نتیجه جنگ ادامه یافت .قدرت امریکا به ابزاری کندی تبدیل گردید که متکی به تخریب و کشتار بود ،اما قادر به شکل دهی پایدار سیاسی نبود . با گذشت زمان ایدیای پیروزی کمرنگ شده رفت .و ایدیای چگونگی فرار از بن بست فرا رسید .
در همین حال پاکستان اموخت که با مهارت قابل توجهی از موقعیت خود بهره میبرد . هر زمانیکه واشنگتن میخواست کمک هایش به پاکستان را قطع نماید، اسلام اباد اعلام امادگی برای همکاری بر ادامه تدارکات ناتو از قلمرو این کشور به افغانستان را مینمود. راه تدارکاتی که شاهرگ اساسی انتقالات ناتو به افغانستان بود .هر بحران مناسبات با پاکستا ن، با امتیاز دهی برای اسلام اباد عادی میگردید .با وجود شواهد فزاینده از دوگانگی سیاست پاکستان ،ملیارد ها دالر کمک نظامی و مالی به پاکستان داده میشد . سیاستمداران امریکا، پاکستان را چون شر ضروری توجیه میکردند و اصرار مینمودند که تعامل با پاکستان بهتر از انزوا است .
توهم کنترول ایدیای لیبرال در افغانستان به فلج ستراتژیک تبدیل شده بود .ایالات متحده میدانست که نمیتواند قاطعانه پیروز گردد و هم نمیتوانست بطور کامل از درگیری کنار رود .نتیجه، فرسایش تدریجی اعتبار امریکا بود .در حالیکه متحدان امریکا نظاره گر تلاش ناموفق نیرومند ترین ارتش جهان در سرکوب یک گروه شورشی پراگنده بو دند، رقبای امریکا نظاره گر ضعف توانمندی امریکا بودند .
چینایی ها از طریق کمربند اقتصادی و تجارتی نفوذ اقتصادی خود را در پاکستان
وسعت دادند و تا بندر گوادر نیز نفوذ نمودندو خود را شریک نیرومند منطقه ی
تثبیت کردند . روسیه از شکست امریکا در این نقطه داغ ستراتژیک جسور شد ونفوذ
خود در آسیای مرکزی رادوباره گسترش داد .امریکا که زمانی خود را داور بلا منازع
نظم جهانی میدانست خود را در گیر یک درگیری جانبی یافت که او را در این منطقه
از پای در آورد واعتبار امریکا را در حفظ نظم جهانی مورد سوال قرار داد
.تراژدی افغانستان ،تنها یک شکست نظامی نه ،مفهوم مورالی و سیاسی بود.واشنگتن
به این باور بود که میتواند جوامع را از خارج باز سازی نماید، مگر غافل از
اینکه تلاش برای پیوند زدن یک جامعه نمایشی به شیوه غربی و بدون ایجاد مشروعیت
داخلی در مرحله نخست منجر به ایجاد یک پیوند ناپایدار میشود که نه دموکراتیک
است و نه به درستی عمل می نماید .
مشاوران امریکایی از بدست آوردن دل ها صحبت مینمودند مگر سیاست های شان در عمل برخلاف آن بود .رهبران با نفوذ محل پول ایالات متحده را میگرفتند و همکاری شان را ابراز مینمودند ،مگر در عمل دوجانبه عمل میکردند و امریکا،معامله گری آنها را باخوشبینی، مشارکت میدانست و کورکورانه به اشتباه میگرفت.
زمانیکه طالبان دوباره به قدرت برگشتند، به این دلیل نبود که آنها نیرومند بودند ،بلکه ،دولت افغانستان ناکار آمد ،فاسد و ضعیف بود .ارتش افغانستان که توسط واشنگتن آموزش دیده وتجهیز شده بود،یکشبه ،مانند آبی که تبخیر شود به فنا رفت .انچه که برای ساختن آن مدت بیست سال تلاش بعمل آمد در بیست روز فروریخت.
خروج آشفته ومایوسانه امریکا از افغانستان که در سراسر رسانه های جهان به تصویر کشیده شد ،زوال ستراتژیک امریکا را نشان میداد و برای اولین بار بعد از جنگ ویتنام ، افسانه قدرت امریکا فروریخت .این عقب نشینی زمینه خوبی را برای بازیگران منطقه ی افغانستان ،بخصوص ایران ورسیه فراهم نمود ،که مشتاق شکل دادن به نظام پسا امریکایی در افغانستان بودند .هریک از این قدرت های منطقه ای میدانستند که افغانستان برای امریکا هرگز مسیله ایدیوژیک نیست بلکه چون اهرم فشار است.
شکست در أفغانستان این اصل را تایید نمود که اعمال زور و قدرت بدون واقعگرایی شکنندگی ایجاد می نماید و جنگ افغانستان این شکنندگی را کاملا آشکار ساخت .و این جنگ وابستگی کشور ها به شرکای غیر قابل اعتماد را تضعیف نمود ،و پویایی قدرت امریکا را نه تنها در جنوب آسیا بلکه در سایر مناطق نیز مورد سوال قرار داد.
داستان اتحاد پاکستان با ایالات متحده داستان وابستگی حسابی ، فریب متقابل و بقای استراتژیک از جنگ سرد تا جنگ علیه تروریزم است .اسلام آباد هنر بهره برداری حد اکثری از واشنگتن را به کمال رسانید ،در حالیکه بی سروصدا دستور کار منطقه ای خود را به پیش میبرد .برای نظامیان پاکستان ،مشارکت خارجی بخاطر ایدئولوژی نه بلکه بر سر اهرم فشار بود .امریکایی ها در جنگ های صلیبی که در جهان،از جمله افغانستان، براه انداختند ،متحد میخواستند، پاکستان ،امنیت ، پول و نفوذ میخواست .این نوع رابطه و مشارکت منجر به چند دهه همکاری بدون اعتماد گردید . یک مشارکت فرامعامله ای ، بده و بگیر ،که اهداف کوتاه مدت را برآورده میساخت مگر در عوض بی ثباتی بلند مدت را همراه داشت. این یک ازدواج ضروری بود که بر اساس توهم بنا شده بود و این توهم در هیچ جایی دیگر به اندازه افغانستان پرهزینه نبود .پایان