

سمیع عدیل
"جلالر" و "گلاب زوی "
-----------------------------
محمد خان "جلالر" یکی از وزرای بود که از زمان حکومت محمد ظاهر شاه وظایف خود را در وزارت های مالیه، پلان و تجارت موفقانه دنبال کرد که صلاحیتِ وظیفوی، شجاعت اجراییوی، تقوی، تواضع ... و ابتکار هایش پیوسته مورد تایید و تحسینِ مراجعین، همکار ها و مقامات بود.
من در گذشته ها یعنی قبل از سال های ۱۳۵۸ خورشیدی مطابق 1979 میلادی از طریق رسانه ها در مورد اوصافِ نیک، قدرت و صلاحیت وظیفوی، تقوی ... و شخصیت سالم او مطالبی شنیده بودم، ولی به طور مستقیم هیچگونه شناختی با وی نداشتم.
حینی که به صفتِ والی ولایت بلخ وظیفه انجام میدادم، مطابق برنامه های حکومت در برخی از جلساتِ شورای وزیران که به زعامت سلطان علی "کشتمند" صدر اعظم کشور دایر می گردید، حضور می داشتم که شنیدنِ گزارش ها و توضیحاتِ برخی از وزرا منجمله محمد خان "جلالر" وزیر تجارت، برایم خیلی ها جالب و دلچسپ بود.
مرحوم "جلالر" به صفت وزیر تجارت، پیوسته در جلسات شورای وزیران به طور فعال شرکت می ورزید و یکی از آن جمله وزرای بود که به نوبهِ خود با ارایهِ گزارش های موجز، مشخص، جامع ... و مقنع توجهِ همه را به خود جلب می کرد و به قناعتِ مخاطب و یا مخاطبین می پرداخت.
او شخص مودب، متواضع، مهربان ... و ظاهراً کاملاً آرام جلوه می نُمود، ولی در عمل ساعی، پُرکار و یکی از جسور ترین، قاطع ترین ... و موفق ترین وزرا بود.
از چندین نشستی که با وی داشتم، یکی، دو خاطره ای او خیلی ها توجه ام را جلب کرده که چنین است.
اول : در زمستان سال ۱۳۶۶ خورشیدی مطابق 1987 میلادی هییت بلند پایهِ حکومت افغانستان به زعامتِ سلطانعلی "کشتمند" صدر اعظم کشور غرض بررسی وضعیت بندر حیرتان و انتقال مواد از مزار شریف به سایر نقاط کشور به ولایت بلخ سفر کردند.
( بندر حیرتان عمده ترین بندر کشور بود که از آن طریق روزانه هزار ها تن مواد از اتحاد شوروی وارد افغانستان می گردید).
هییت متشکل از سلطان علی "کشتمند" صدراعظم، جنرال نظر محمد معاون صدر اعظم، داکتر عبدالواحد "سرابی" وزیر تحصیلات عالی، سید محمد "گلاب زوی" وزیر داخله، محمد خان "جلالر" وزیر تجارت ... و شیر جان "مزدور یار" وزیر ترانسپورت جمهوری افغانستان بود.
هییت دو روز مسلسل وضع پورت ها، شرایط و امکانات ترانسپورت و انتقال، شرایط امنیتی شاهراه ها ... و غیره را بررسی کرده، راه ها و امکانات عملی انتقال بیشتر از صد هزار تن موادی که در بندر حیرتان تراکم کرده بود را جستجو نموده، وظایف هر یک از مسوولین را مشخص گردانید.
در ختم روز دوم کاری، سلطانعلی "کشتمند" صدر اعظم کشور به کابل باز گشت و طبق هدایت وی سایرین دو، سه روز دیگر غرض تنظیم امور و ارایهِ هدایات لازم به ادارات و مسوولین محلیِ مربوط به وزارتخانه های خویش به شهر مزار شریف همچنان باقی ماندند.
گر چند مهمان ها توسط ادارهِ ولایت تامین می گردیدند، ولی نسبت دشواری های امنیتی و برخی دلایل دیگر، کلوپ ساحهِ رهایشی کود و برق مزار غرض اتراق شان در نظر گرفته شود.
من به صفت والی ولایت، انجینیر صاحب شریف منشی کمیته حزبی ولایت، برید جنرال دکتور جیلانی قوماندان امنیه و جنرال صاحب خان آغا رئیس امنیت دولتی ولایت بلخ هر کدام به نوبت و گاهی یکجا با هم از مهمان های متذکره پذیرایی می کردیم.
شب دوم اقامتِ آن ها من و انجینیر صاحب شریف، از ایشان پذیرایی کردیم که شبِ جالب و خاطره آفرینی برایم بود.
قبل از صرف غذای شب، برخی ها مصروف قدم زدن و برخی ها مصروف بازی بلیارد گردیده و برخی ها با گفتن خاطرات و برداشت های شان از گوشه های کاری در ولایات مختلف کشور به خصوص ولایت بلخ، میان هم تبادل نظر می کردند.
جنرال نظر محمد شخص مودب، مهربان، آرام، کم حرف، متواضع ... و متکی به نفس بود.
محمد خان "جلالر" شخصِ جسور، تیز هوش، کم حرف، ولی خیلی ها دقیق و حاضر جواب بود.
شیر جان "مزدور یار" مع الوصف نظامی بودن بذله گو، مذاقی ... و شوخ طبع وسید محمد "گلاب زوی" بیشتر از هر کدام دیگر پرکار، فعال ... و با انظباط می نُمود. او چون به حساب رسیده گی کردن به قطعات منسوبین پولیس ولایت بلخ اکثراً مصروف بود، لذا صرفاً حینِ صرف طعام شب وارد کلوپ می شد و حوالی ساعت نه الی نه و نیم بجهِ شب در اتاق جداگانهِ خویش، تحت نظم خاص امنیتی استراحت می کرد.
ولی سایرین بعد از صرف غذا ساعت ها با هم مصروف قصه گویی و تبادل نظر می بودند.
در آن شب ها محمد خان "جلالر" حین باز گو کردنِ برخی از خاطرات دوران کاری اش که قبل از ریاست جمهوری دکتور نجیب اله انجام داده بود، به نیکی یاد کرده دو بار کلمهِ رییس صاحب جمهورِ وقت "کارمل" صاحب را به کار برد که ظاهراً به ذوق جنرال نظر محمد و شیر جان "مزدور یار" برابر نبود و با حساسیتِ عاجل آن ها مواجه گردید...
درین جریان شیر جان "مزدوریار" با خندهِ بلند و تمسخر آمیز گفت :"اینه واله، دیده میشه که باز رفیق خوده یاد کده و کارمل صاحب، کارمل صاحب می گه ..."
جنرال نظر محمد نیز در حالی که از فرط غیض و غضب کومه هایش سرخ شده بود و گوشه های لب اش می لرزید، با بر افروخته گی و لحن جدی خطاب به "جلالر" گفت که در حرف زدن و موضع گیری ها باید ملاحظات سیاسی رعایت گردد.
(شاید او از حساسیتِ دکتور نجیب اله رییس جمهور کشور نیز درین زمینه نگرانی های داشت، بناءً غیرِ مستقیم از "جلالر" صاحب تقاضا کرد که از خدمات ریاست جمهوری قبلی به نیکی یاد نکند و یا لااقل از "کارمل" صاحب نام نبرد).
ولی، محمد خان "جلالر" در حالی که از فرط احساسات چهره اش تغییر کرده بود با لحن قاطع و با صدای بلند تر از قبل گفت :"واله نمی دانم، شما چه قسم حزبی ها هستید؟.
تا مدتی که رفیق تان در قدرت باشد، برایش رفیق، رفیق گفته احترامش می کنید؛ ولی به مجردی که از قدرت افتاد، باز به صفت دشمن به طرفش می بینید.
من حزبی نیستم ولی به شخصیت های که در دوران زعامت شان وظیفه انجام داده ام، مع الوصف چگونگی قضاوت های امروزی، همهِ شان را احترام می کنم.
من به این باور هستم که اگر شخصیت آن ها مورد تاییدم نمی بود، من با ایشان کار نمی کردم.
هر یکی از شما که تا آخرین روز های زعامت "کارمل" صاحب به صفت وزیر با وی کار کرده و وظیفه انجام داده اید، حالا چه شده که در نبودِ قدرت او؛ شخصیت اش نیز نزد شما مورد سوال قرار گرفته است؟.
مردمِ ما می گویند که دوستت اگر افتاد، از دستش گرفته بلندش کن. ولی شما نه تنها کمک نمی کنید، بر عکس می کوشید تا یکی، دو مشت دیگر هم به فرقش بکوبید تا حریفش خوش شود!!.
این کار و کرکتر شما شیوهِ رفاقت و مردی نیست.
من ظاهر شاه را تا به اکنون اعلیحضرت همایونی می گویم. داود خان را مع الوصفِ آن که مغضوب شما حزبی های قدرتمند قرار گرفته، باز هم مرحوم داود خان خطاب می کنم.
"ترکی" صاحب و "کارمل" صاحب می گویم. به خاطری که بنابر اراده و میل خود در کابینه و تحت رهبری آن ها به صفت وزیر وظیفه انجام داده ام.
اگر فردا داکتر صاحب نجیب اله در قدرت نبود و من زنده بودم، باز هم ایشان را داکتر صاحب نجیب اله
خطاب خواهم کرد. شما که رفقاء و موردِ اعتمادش هستید، نمی دانم که موضع گیری تان در مورد آیندهِ داکتر صاحب نجیب اله چه گونه خواهد بود...؟!".
در حالی که حرف های "جلالر" سکوت را بر محفل مسلط کرده بود، شیر جان "مزدور یار" باز هم با صدای بلند خندیده و به شیوهِ شوخی های همیشگی گفت :"اینه واله بازم گپ های خوده، خودت چطور خوب توجیه می کنی و ما ره ملامت! ...".
ولی واقعاً احساس می گردید که همهِ اعضای مجلس به شمول جنرال نظر محمد و شیر جان "مزدور یار" بعد از شنیدنِ آن همه اظهاراتِ صریح و قاطع محمد خان "جلالر"، احساس عالی؛ همت بلند ... و موضع گیری شجاعانه و شریفانهِ وی را با سکوت و خموشی تایید کرده به آن ارج می گذاشتند.
خاطرهِ دوم : فردا بعد از صرف ناشتا، ما همه تصمیم داشتیم که غرض انجام وظایف به شهر مزار شریف برویم که حدود بیست کیلو متر با ساحهِ رهایشی کود وبرق فاصله دارد.
وسایطِ انتقال از جانب ولایت آماده گردیده بود. مسوولین محلی وزارتخانه ها نیز با وسایط نقلیهِ شان حضور یافته بودند و هر یکی از مسوولین به شمول رئیس ادارهِ تجارت ولایت بلخ با علاقه مندی تلاش داشتند که محمد خان "جلالر" را با عزت و احترام الی شهر مزار شریف انتقال بدهند.
ولی او چون قبلاً با سید محمد "گلابزوی" وزیر صاحب داخله تفاهم کرده بود که وی را به مزار شریف انتقال بدهد، لذا از آن همه پیشنهاد کننده ها با اظهار تشکری، معذرت می خواست و منتظر آمدن وزیر صاحب داخله بود.
(شاید نگران مشکلات امنیتی راه بوده و یا بنابر مناسباتی که با وزیر صاحب داخله داشت، چنین تفاهم را کرده بودند).
به هر صورت آن روز وزیر داخله صبح وقت از ساحهِ رهایشی کود وبرق خارج شده و ارتباطش با دیگران قطع بود.
ازین که قرار بود "جلالر" صاحب دقیقاً ساعت هشت بجه صبح به سمت شهر مزار شریف حرکت کند، لذا با نگرانی و اضطراب منتظر آمدن سید محمد "گلابزوی"
بود و به تقاضای دیگران مبنی بر انتقالش نیز پاسخ مثبت نمی داد.
من هم به طور جداگانه از وی تقاضا کردم که بیشتر از آن منتظر وزیر صاحب داخله نباشد و یکجا با من راهیِ مزار شریف شود.
ولی او با اظهار سپاسگزاری برایم گفت که چون به "گلابزوی" صاحب وعده کرده است، لذا منتظر وی می باشد.
حدودِ ده دقیقه از موعد گذشته بود که وزیر داخله با وسایط زرهی و دَم و دستگاه اش رسیده، با سرعت خود را به محمد خان "جلالر" رسانیده؛ با تبسم و لهجهِ بخصوصِ خودش از وی معذرت خواهی کرده گفت :"ببخشید که حوالی ساعت پنج صبح غرض بازدید و بررسی برخی از قطعات در ولسوالی دهدادی که حدود دوازده کیلو متر و غند پنجاه سارندوی که حدود بیست کیلو متر ازین جا فاصله دارد، رفته بودم. با حفظ این که زیاد تلاش کردم تا خود را به موعد معین احترام تان برسانم، با آنهم رسیدنِ من حدود ده دقیقه به تاخیر افتاد. گر چند همکار هایم تاکیداً گفتند که فاصلهِ ولسوالی دهدادی تا به مزار شریف ده کیلو متر است. به این ترتیب آن ها مایل بودند که من مستقیماً
به مزار شریف بروم و یک گروپ از منسوبینِ سارندوی، شما را به مزار شریف انتقال بدهد. ولی من ترجیح دادم که باید حتماً احترام تان بیایم و طبق وعده یکجا با شما به مزار شریف بروم ...".
به هر صورت همه یکجا با هم حرکت کردیم و شام همان روز حینی که با آقای "جلالر" به طور جداگانه نشسته بودم، دلیل آن همه مقاومت و انتظارش را از وی پرسیدم. او با تبسم گفت :" جنابِ والی صاحب! اول خو من به حرف، قول و قرارِ "گلابزوی" صاحب باور دارم. او قسمِ دیگه اندیوال هایش واری نیست. (هدفش از جنرال نظر محمد و شیر جان "مزدور یار" بود).
او را من خوب می شناسم و باور دارم، چیزی را که وعده بدهد، صد در صد عملی می کند.
دوم این که من هم به او وعده داده بودم که یک جا با وی به شهر مزار شریف می رویم. حالا می دانستم که اگر من با شما و یا شخص دیگری به مزار شریف می رفتم و "گلابزوی" صاحب غرض انتقال من به ساحهِ رهایشی کود و برق باز می گشت و می دید که من خلاف وعدهِ قبلی خود عمل کرده ام، در آن صورت چنین مفهوم می شد که یا من بد قول بوده ام و یا به حرف و قرار او باور نداشته ام. البته ایجاد چنین برداشتِ غلط توسط من، کار معقول و اخلاقی نبود...".
با دیدنِ آن همه واقعیت ها، شنیدن حرف های آن دو ("جلالر" و "گلابزوی") ... با خود گفتم که واقعاً شما هر دو در رعایتِ قول و قرار خود از جمله شخصیت های استثنایی و فوق العاده بوده و بدون تردید از جمله عیار های تمام عیارِ زمانِ خود هستید.
شما هر دو واقعاً هم دیگر را خوب درک کرده و به جا با هم دوست شده اید.
در حقیقت آنگونه پایبندی به رعایت و تطبیق وعده، کار راد مرد های راستین و واقعی است و بس ...".
و من اله توفیق
سمیع "عدیل"
22/ 10/ 2002