
عبدالروف لیوال
۲۶ سرطان ۱۳۵۲
خاطره ی از26سرطان : سال 1352درصنف دهم لیسه حبیبیه و18سال داشتم، به مسایل سیاسی ازهمان سالها علاقه مند بودم وتخلص خودرالیوال گذاشتم ، امتحانات چهارونیم ماه ما بود، فردا امتحان ریاضی واستاد آن همنام من عبدالرووف خان که موتر فولکس سیاه داشت درپیشروی تعمیر لیسه درسایه تابستان توقف داشت اودر حال سوار شدن بود که احمد ولی نوابی پسر داکتردندان درمورد سوالا ت ریاضی ازنزدش استفسار نمود ، بهرصورت راهی محل بودباشم کوچه خیابان (کوچه کشمش فروشی ) سابقه شدم ، پدرم مولوی علی محمد در آن کوچه دکان خیاطی داشت ، نسبت کارزیاد شب در دکان ماندیم فرداصبح زود حوالی ساعت 4 ونیم جهت ادای نماز به مسجدی صغیریکه در سر بازار قرارداشت رفتیم وضعیت دیگر گون بود ، یکی میگفت شب بالا ی ارگ دزدافتیده بود ، آن دیگری گفت نه خیر ازمیدان هوایی طیارات جت رافراری دادند و، و ،وه بهرصورت دوباره به دکان برگشتم ، حوالی ساعت پنج ونیم پدرم برایم گفت از طریق سرای سابقه ی میوه فروشی راهی باریکی بطرف جاده ی نادر پشتون هست ، ببین چه گپ است ، بچه ها را چیزی نمیگویند ، من طبق سفارش پدرم سری به جاده ی نادرپشتون زدم متوجه شدم دراخیر جاده (فواره آب) تانک های غول پیکر ایستاده اند ودر جاده حتی پشه هم پر نمیزند ،صرف یک شاگرد هوتلی باچپن سفید از هوتل به انطرف دوید ویک سطل را گرقته عاجل داخل هوتل شد من هم هراسیدم وچند دقیقه درپناه مغازه ی قاری امان نوایی متصل به حمام حاجی صالح پنهان شدم ، حوالی ساعت 6 جرآت نمودم بطرف فواره آب بروم ، جوانی تفنگی کوتاهی بدست ،دریشی مقبول نظامی بر تن ،آستین هایش بالاکشیده ، چون غضنفر تور خورده ،ازیک پهلوی سرک به پهلوی دیگر رژه میرود ، من قبلن تفنگهای درازی را که به نام 303 بور یاد میشد دیده بودم ولی این تفنگ کوته بدون کنداق را ندیده بودم (کلشینکوف دیپچیک قات) که بعدن فهمیدم ، حتی دیگرا ن هم ندیده بودند ، درحال هراس ازاین افسر جوان پرسید م (صاحب خیرت است ؟) درجوابم گفت : جوان خیرت و به خیر ما وشما است ، افزود: ساعت 7رادیو را گوش کنید ، سایر اشخاص که معدود وهمانجا بودند به جرآت من درتحیر رفتند ، درهمین موقع شخصی با بایسکل به عجله به طرف وسایل زرهی میخواست برود ، برای اولین دفعه به صدای بلند کلمه (درش) راشنیدم که درفضای جاده پژواک عظیم داشت ، شخص بایسکل سوار گفت اگر شعبه رییس صاحب را وقت جاروب نکنم مرا سبکدوش مینماید وبطرف وزارت معدن وصنایع که درپیشروی ارگ قرار داشت درحرکت شد ،برای اولین بار صدای منفرد مرمی کلشینکوف را شنیدم که بالای او صورت گرفت ، شخص بالاپریدوبه زمین خورد ولی هیچ آسیبی ندیده بود و من هم هراسیدم، فقط مرمی به پیرول بایسکلش اصابت نموده بود درحالیکه میلرزید ورنگش سفید پریده بود ،بایسایکلش رابرداشت وبرگشت ، مردمی که آنجا بودند بالایش عصبی شدند، درجواب گفت چه کنم پیاده ی دفتر هستم وپنج تن عیال دارم، بادیدن این صحنه دوباره به دکان برگشتم ، رادیو را روشن ، متوجه شدم ،عوض پروگرام (دسباوون نذرانی) ترانه های حماسی درجریان هست ،فقط 15دقیقه بعد صدای شهید سردار محمدداوود اولین رییس جمهور افغانستان درحال نشر بود ، اگر زندگی یاری کند متباقی یارزنده وصحبت باقی ، پدرود