

عبدالواحد خرم
خاطرات مهاجرت در ازبکستان
نگارش : سال ۱۹۹۶ میلادی تا سال ۲۰۲۲ میلادی
مقدمه کتاب
بنام خداوند بخشنده و مهربان
کتابی که همین اکنون دراختیار دارید، لبریز است از ملالت های همچو دور ی از وطن، آوارگی و دربدری که هیچ گاهی میل تمام شدن ندارد.
سرنوشتی که یکی دو نسل را در خودش بلعید و تا دوردست های این دنیای پهناور آواره و پریشان ساخت.
از دهه ها به اینسو، سرنوشت سرزمینی به نام افغانستان با ویرانی، قربان شدن در راه اهداف آلوده و زشت رهبران ،رهبرانی که هرگز دلسوز مردم خود نبودند و به این خاک وابستگی و به
مردم شان حس ترحم و از خودگذشتگی نداشتند ، بود .از چند دهه به اینسو، هزاران انسان این سرزمین زیر هر نام و نشانی کشته شدند.
آری هرکدام آن ها پسر کسی، پدر دیگری، شوهر یکی و فرز ند یک انسان بودند که با همه تکالیف آن را پرورش داده و برومند ساخته بودند .
اما حوادث زندگی به گونه ی رقم خورد که مردم افغانستان به مناطق و احزاب چپی و راستی و در یک جریان چند جریان دیگر و در یک جریان چندین شاخه دیگر و دریک شاخه چند گروه دیگر تقسیم شدند باهم به دشمن مبدل شدند، خون یکدیگر را ریختند، ویرانی کردند، چور کردند و ربودند، بی خبر از اینکه همه رهبران به ظاهر دشمن، با یکدیگر روابط دوستانه داشتند، بساط معیشت شان گشوده و کیف شان کوک بود
. اما مردم هردم شهید هر روز انتظار مرگ خبر عزیزان شان را داشتند و جوانانی که بی خبر از همه جا به دنبال یکی روان بودند، نمی فهمیدند که در یک معادله کور جنگ و تعصب، هر روز قربانی می شوند .
زمانی که من سال ۱۹۸۸ در روسیه دانشجو رشته ی نظامی و سیاسی بودم ، سال اخیر آن تمام آرزویم این بود که به عنوان یک جوان تحصیلکرده و مسلکی به کشورم برگردم و مصدرخدمت به مردمم شوم
آنچه را آموخته بودم، عجین شده بود با آروزهای خدمت در سرزمینم که هرگز محقق نشد و در یک خیال به خاکستر تبدیل شد.
با آنکه میدانستم، سرنوشت افغانستان آنگونه که مردم انتظارش را دارند رقم نخواهد خورد، اما حضور والده،عزیزان و بستگانم در شمال افغانستان، مرا بسوی خودش کشید و به کشورم برگشتم، اما بحران جدید
تازه آغاز شده بود و از وضعیت چنین بر می آمد که آن آتش ویرانگر به زودی خاموش شدنی نیست و ویرانی های سیل آسایی را خواهد داشت، آنگونه شد که از آن ترس داشتم.
از آن روزگار، سالهای زیادی سپری شده است، اما امروز مردم افغانستان از هرقوم و قبیله ی تازه به این نتیجه رسیده اند که گروه های مختلف جهادی، زیر نام جهاد بی شمار ظلم، فساد، فجایع و ویرانی را انجام دادند،
افغانستان را به ویرانه مبدل ساختند، کشت و کشتار، قتل های عام، یعنی تراژیدی که شاید قرنها، درد آن از یادها نخواهد رفت و زخم آن از خونریز ی باز نخواهد ایستاد.
مشکل عمده این بود که همانند امروز، اطلاعات، دانش، تجارب و دیدگاه دیگر ممالک جهان نسبت به یکدیگر، همگانی نبود، و کسی در افغانستان از انترنت خبر نداشت. اگر رسانه ی به نام تلویزیون(ملی) رادیو(دولتی و رادیوهای برونمرزی) نشرات داشتند،به استثنای بسیار محدود، مردم اکثرا به وسایل خبررسانی(تلویزیون و رادیو) دسترسی نداشتند. آنان نمی دانستند که چه اتفاق های در حال افتادن است
و به رهبرانی که اقتدا کرده اند، آن ها را چند دست فروخته است و آن رهبر غلام، غلام کدام سازمان استخباراتی و کشورهای ابرقدرت یا سیاستگذارهای دست دوم و سوم است؟
مردم به شور ایمان باور داشتند و در همین مسیر به تقدس رهبران به ظاهر(گرد به دامنش نه نشسته) باور آورده بودند. قیامت بپا می شد اگر به کسی می گفتی که رهبر شما فلان و فلان است،
آنوقت انقلاب، پدر کشتگی و خونریزی به راه می افتاد. یعنی هیچ کسی حاضر نبود، حرف کج و نقدی را به رهبرش بشنود، در حالیکه خود همان فرد، در جریان است که امر تیرباران چندین تن بیگناه
از سوی رهبرش صادر شده بود و هزاران انسان از اثر فیرهای راکت او شهید شدند و شهر به ویرانه مبدل گشت.
مشکل دیگر این بود که شوربختانه هنوز هم همین رسم وجود دارد، اینجا عصبیت، قوم پرستی، آن زمان در اوج شور و مستی بود. چه بسا افراد بی خبر از جهان و سیاست های کثیفی که در افغانستان
در جریان بود، هرکسی به دنبال رهبر، همزبان و قوم خود حرکت می کرد و راه خود را حق میدانست، در حالیکه هیچ کدام گروه طرف مقابل شان، کافر، بی دین و خارج از محدوده ی افغانستان نبودند
. یعنی رهبران با لجاجت تمام عیار، جنگ برادر با برادر، آتش افروزی میان هموطنان باهم برادر را رهبری می کردند. از بیرون یعنی استخبارات بیگانه تمویل و تجهیز می شدند و عطش پایان ناپذیر
برای قتل هموطن خود داشتند.
درست یادم است که آن زمان، شهر کابل به دوازده جزیره ی قدرت تقسیم شده بود و هر رهبر،در آن مناطق مستقر بود و خطوط اول جنگ را تدارک دیده بود. در این میان، مردم عادی و
بیگناه هر روز قربانی می شدند، کسی پیدا نمیشد که بپرسد" بس کنید، و پایان دهید به این همه برادرکشی و ویرانی؟!!"
به کابل آمدم، کابل دیگر آن شهر رویاها نبود، زمزمه ها این بود که قدوم مجاهدین بجای اینکه آرزوهای مردم غمدیده ی افغانستان را محقق کند، آغاز ویرانی خواهد بود. همه دیدیم که چنین شد
من ناگزیر شدم دو باره با فامیل راه مهاجرت را پیش گرفتم، چون راه دیگری نداشتم، زیرا از هرسو، ابر سیاه ویرانی به سوی افغانستان در حال آمدن بود.
من همانند لاشخواران پس مانده های سیاست که در کشورهای دیگر به جان یکدیگر می افتند، جاسوسی می کنند، هموطن و همزبان شان را می فروشند، به سیاست نرفتم و راه روزگذرانی از راه تجارت انتخاب کردم،
زیرا این یگانه راهی بود که میتوانستم روزی حلال برای فرزندانم بیاورم. در این کار وبار کوچک، نخستین کسانی که به تخریب و ویرانی من کمر بستند، (افغان) های خودمان بودند.
من از شهروندان ازبکستان گله ندارم، زیرا آن ها پرورش یافته ی فرهنگ (روس)دیگری هستند که نرمش، مهمانداری، ایمانداری، حس انسانی در آنها وجود ندارد و به چیزی فکر میکنند، بدست آوردن پول است
و در این مسیر حلال و حرام برای شان مطرح نیست و نبوده است. مردم این دیار تصور می کنند که تمام افغان ها پولدار هستند، آنها می دانند که در افغانستان بیست سال جنگ جریان دارد،
چند گروه محدود، زندگی شاهانه دارند و چندین میلیون انسان که امکانات محدود و یا هیچ ندارند در فقر، تنگدستی و بیچارگی زندگی می کنند. در مدت زمان مهاجرت در ازبکستان عذاب های
که حتا در خواب ندیده بودم را تجربه کردم. شرح آن در متن کتاب در میان چند فصل به تفصیل یاد شده است.
همه رنج های زندگی در مسافرت و دور از وطن یک طرف، همین که به چشم بیگانه نگریسته می شوی و ترا طعمه ی خواست های پلیدشان میدانند، رنجی است که هرگز روی بهبودی را نخواهد دید.
پهلوانان و مجاهدین که حیف و میل تمام دارای دولت و بیتالمال برای شان کفایت نکرد، از اینکه ازبکستان از آنها حمایت می کرد، در ازبکستان شاهانه زندگی می کردند در هرکوچه تعمیرهای لوکس ساختند
. آنها نه تنها یک زن، بلکه چندین زن، بهترین و خوبترین دختران را از اقوام مختلف که برایشان به اساس اطلاع افرادشان معقول میافتید، خواستگاری و به زنی میگرفتند. آنها خویش و تبار خود و کسانی که
همزبان شان بود را حمایت می کردند، اما اهل زبانی دیگر که از افغانستان بودند، برای شان اهمیت نداشت و اصلا در برابر آن نه تنها حس هموطنی نداشتند بلکه در نزد مقامات ازبکستان او را تخریب می کردند.
آنها هرکدام در شهرهای اوزبیکستان، خانه های شخصی خریداری کرده اند، روزی که به رغم خودشان بد می آیدبه آنجا می گریزند، مانند ملک از دست دوستم فرار کرده بود و همچنان در شهر مزار شریف،
چندین سال حاکمیت مطلق العنانی داشت، حمال و کسبه کار نیز از شهر شبرغان، نسبت به سایر نقاط زیاد بوده اند.
افغانستانی ها که رهبر واقعی و دلسوز نداشتند و ندارند، از آن زمان به اینطرف
دوست شان برای خارجی ها فقط مبلغ و پول جیب شان است و بس. با هرکسی که در آسیای میانه روبه رو می شدم، بدتر از برخورد ایرانی ها با افغانستانی هامردم آسیای میانه با طعنه می گفتند: (سیز اوغان مین؟! یعنی تو افغانی هستی؟!) این برخورد
نابخردانه ی آنها چنان نشتر به قلبم فرو می آمد و دلخونم می کرد که تا مدت هازخم روح و روانم از خونریز باز نمی ایستاد. آن ها تنها علاقه به پول افغان ها داشتند و در این زمینه
از هیچ جعل و نیرنگی دریغ نمی کردند. اسلام کریم اوف یک اصطلاح داشت و می گفت که ( ما به پول افغان ها نیاز داریم! این مهم نیست که آنها در وطن ما چه می کنند!).
علاوه بر آن فشار پولیس بنام (آویر) که افغانها را قدم به قدم تعقیب می کند،در مهمان خانه های که امکانات محدود رهایشی دارند، مسافرین زندگی نکنند،
پولیس تعقیب کننده و موظف اداره ی پولیس شهری به نام (آویر) که یک گروپ معین هستند به خوی و عادت افغان ها شناسایی دارند
و افغان ها را اذیت می کنند. چون افغان ها در میان شان، جاسوس ها داشتند. در این شهر و این کشور هیچ کار افغان ها مفت و رایگان انجام نمی شود، به شکل از اشکال پول می دهند یا خود را می فروشند.
تنها دوستم و حلقهی او مصئون است، زیرا جنبش ملی اسلامی
افغانستان از مقرب ترین سازمان ازبیکستان در افغانستان است. دوستم و حلقه ی او، حتا شب و روز، تمام پول و مهمات نظامی و مواد اعاشوی را از کشور متذکره دریافت می کنند و از سرحد آزادانه عبور و مرور می کنند
. باوجود مسدود بودن راه پل که یک جانبه از طرف دولت اوزبیکستان مسدود است، خلاف همه موازین و معیارهای بین المللی برای دوستم و شرکایش باز می باشد، در حالیکه این راه همه مردم می باشد.
جان سخن اینکه، لحظه لحظه دردآور دوران مهاجری به ویژه مهاجرت در ازبکستان را ثبت کردم تا یادی باشد برای نسل های آینده و ممکن زورگارانی فرابرسد که یاد و خاطرات ما از یادها برود،
اما این دست نوشته، داستان های تلخی را برای آینده بازگو خواهد کرد.
در فرجام باید نگاشت که سی سال قبل چنین روش نوشتاری و سطح ادبیات داشتم باگذشت سه دهه طرز نوشتن و استفاده بری از ادبیات لازم در چاپ کتب ام خیلی فرق کرده است
بدین ملحوظ متن خاطرات را بدون دست کاری هر آنچه نوشتم فصل گونه در سه جهت سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی هر آنچه بود با یک خاطره تلخ از زنده گی خانواده گی ام و یک حادثه دلخراش دیگر که در ده سال اقامت ام توسط یک خانواده پاکستانی که چگونه با بیرحمی و قصی القلبی آنهم در قرن بیست ویکم در شهر لندن فرزند خود را به قتل می رسانند در اخیر این دیباچه خاطرات گنجانیده ام و در پایان این داستان های غم انگیز از کشمکش ها و مشکلات ایکه با دفتر سازمان ملل متحد در تاشکند داشتم و نقش جاسوسان بیرون از دفتر را طی عرایض به زبان فارسی و انگلیسی تقدیم این سنگدلان نموده بودم گنجانیده ام و بدون کم وکاست انرا انعکاس داده ام
مشکل عمده در این اثر نبود تصاویر زیاد از همان سالها زنده گی در ازبکستان که مدت شش سال را در بر می گیرد ، می باشد
اما سی سال قبل دوبیتی ها مناسب به حال و احوال را که مناسب دانسته بودم انرا در پایان صفحات این اثر با چند مثال از دروغگویان مشهور جهان برجسته ساخته ام که فکر خواننده را در جهات مختلف مطالعه این اثر می کشاند امید خواننده گان از تاریخ و آنچه گذشته است روی مسایل قومی و زبانی مرا مورد انتقاد قرار ندهند این قلم نه کم گویی دارد ونه اضافه گویی
شرط و طرز بیان مان حد اعتدال و میانه را احترام می گذاردبا احترام
عبدالواحد خرم
جولای ۲۰۲۵ میلادی
شهر لندن - انگلستان